:يه بيوگرافي کوچولو از خودم
!سعيدهستم 5/17سالمه و ساکن شيراز موفق باشيد
پيام مدير
ورود شما را به صداي يخ زده خوش آمد ميگويم
اميدوارم لحظات خوبي رو در اينجا سپري کنيد
خوشحالم کرديد بازم بيايين پيشم،نظر يادتون نره
هميشه فكر مي كردم پشت اين ديوار هاي بلند
انسان هاي بزرگي زندگي مي كنند ولي حالا ميدانم
كه بلندي ديوارها به خاطر كوچكي انسان هاست
دلم گرفته از آدم هايي که مي گن دوسِت دارم
اما معني شو نمي دونن از آدم هايي که مي خوان
مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن از اونايي که
زير بارون برات مي ميرن و وقتي آفتاب مي شه همه
چيز يادشون ميره
وقتي يه بار ازدوست دخترت يا پسرت ضربه مي خوري
درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده و
داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين
مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و
دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده
مي خواستم برايت هديه اي بفرستم نسيم گفت
مرا بفرست تا موهايش را نوازش کنم باران گفت
مرا بفرست تا صورتش را بشويم و اشکهايش را
پاک کنم ناگهان قلبم گفت مرا بفرست تا
دوستش داشته باشم و تو همه وجودم شدي
هميشه فكر مي كردم پشت اين ديوار هاي بلند
انسان هاي بزرگي زندگي مي كنند ولي حالا ميدانم
كه بلندي ديوارها به خاطر كوچكي انسان هاست
... زندگي دفتري از خاطرهاست
... يک نفر در دل شب
... يک نفر در دل خاک
... يک نفر همدم خوشبختي
هاست يک نفر همسفر سختي هاست
چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد
ما همه همسفري
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه
نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما
براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد
همين يک لحظه اجازه زيستن
در چشمان تو را داشته باشم
تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر
من جاريست! تا زماني كه دستهاي گرمت همراه
دستاي خسته اي منه! تا وقتي كه نگاهت تنها
پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا زماني كه تو
همسفر جاده زندگي من هستي! تا وقتي كه شونه
!هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من
!!!من زنده هستم
دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار
جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند
خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس
محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار ا ز من
خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به
تو بگويند ...دوستت دارم
تو رفته اي بي من تنها سفر كني
من مانده ام كه بي تو شب ها سحر كنم
تو رفته اي كه عشق من از سر به در كني
من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم
روزي كه پيك مرگ مرا ميبرد به گور
من شب چراغ عشق تو را نيز مي برم
عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تواست
خورشيد جاوداني دنياي ديگرم
مولف:سعيد در تاريخ 10/04/1388 در ساعت:23:00 ««
نگاهي که هميشه از آسمان دزديده ام
و ستاره اي که هر شب با دستانم خاموش مي کنم
... باور رفتن ... باور گذشتن ... باور باز نيامدن
و ردپايي مانده بر امتداد چش
ماني خسته روياهايي پر از التهاب
خوابهايي پر از تب و چشماني که خيال رفتن ندارند
امشب بازم دلم باروني شد
نميدونم چرا ولي باز اومدي تو ذهنم با تمامي خاطرات خوب و بد
- تلخ و شيرين ياد و خاطراتت بدجوري حالمو خراب ميكنه نميدونم يعني
براي تو سخت نيست اونقدر داغونم ميكنه كه باز فكر ميكنم كه كاش
نبودم كاش زندگيم زودتر تموم بشه واي بايد تحمل كرد نميدونم چرا ئلي
بايد صبر كنم بمونم و زندگي كنم بسوزم و بسازم درسته سخته ولي
بازم اينجوري زندگيم قشنگه نميدونم سختي اينا ? روزه و بعد تو فراموش
ميشي يا اينكه من ميمونم و تمامي خاطراتمون يعني توام منو فراموش
كردي ؟
زندگي پستي و بلندي داره ولي من رفتم سرازيري كه معلوم نيست
كي مي خواد تموم شه معلوم نيست تو اين سرازيري به تهش ميرسم
يا نه باز شروع ميكنم به سمت بالا رفتن ! نشستم با خودم دفتر
خاطراتمون رو ورق زدن واي چه اتفاقايي رو که با هم پشت سر
گذاشته بوديم چقدر قشنگ هميشه يارو هميار هم بوديم ولي نميدونيم
چي شد که از هم جدا شديم اونم بدون يه خداحافظي يعني به همين
راحتي ميشه تمومش کرد
کاش يه بچه بودم و تو عالم بچگي داد ميزدم که من دوستت دارم و
.... ميخوام که براي خودم باشي
کاش يه عروسک بودي که قسمت من ميشدي ... مطمئنا نميذاشتم
که دست کسي به تو برسه و تو قلبت بشينه
خودم برات قصه مي گفتم ... خودم برات لباس ميدوختم و کفش ميخريدم
تازه ... اگه تو ويترين مغازه هم ميديدمت انقدر گريه ميکردم تا مامان تورو برام بخره
.
.
.
.... کاش الان هم بچه بودم
چون ميخوام داد بزنم يکي اينو به من ببخشه
يه جوري بشه .... يه اتفاقي بيفته که سلام هارو بي پاسخ نذاري
معني خدانگهدارم رو بفهمي
و .... براي خودم بشي
... خوش به حال
خوش به حال آن مرد که در زندگيش تو راه بروي
خوش به حال مردي که برايش تو شيرين زباني کني
خوش به حال مردي که نگاه پاک و معصومانه تو هر روز به او خيره شود
خوش به حال مردي که دستهاي قشنگ تو دکمه هاي پيراهنش را
باز کند ، ببندد ، تا لبهايت به نجوايي بخندند
حسرت دستهايت مانده به چشمهايم ، به خوابهايم ، به کش و قوس هاي تنم
در حسرت دستهايت پرپر ميزنم
چقدر برايت قصه بگويم
چقدر ببوسمت ، نوازشت کنم ، موهايت را نفس بکشم تا خوابت ببرد ؟
چقدر نگاهت کنم ؟
نگاهت کنم تا خوابت ببرد
چقدر بي تو به تو فکر کنم ؟
دلارام
دلارام دلم ، آرام من كو؟
درين باران غم ، پس بام من كو ؟
دلارام دلم كو ؟ آن نگاه كو ؟
برين كشتي شكسته ، ناخدا كو ؟
پس آن روياي ديروزي كجا رفت ؟
اسير باد پاييزي چرا رفت ؟
دلارام دلم ، دلتنگم از دل
كه اي دل ، پاي رفتن مانده در گل
براي زخم جان ، كو جان پناهي ؟
دلم مي سوزد و در سينه آهي
دلارام دلم ، آرام من كو ؟
درين باران غم ، پس بام من كو ؟
چه خبر از دل من ؟ كه تو بهتر داني كه چه كردي با من
تو شكيبا بي شكيبم كردي
بنگر آنقدر غريبم كردي
كه شبي از شبها من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم
باز هم مي گويم انتظارم روزي مي ستاند پايان
باز هم مي گويي ، جاي پاي اميد
مژده پاياني نيك باشد شايد
باز هم مي گويي ،كه همين ها بايد
باز هم مي گويي كه نباشد حرف من از
براي گفتن و نباشد هر جا از براي رفتن
انجمادم را باز متهم مي سازي
مجمر صبر دل تا لبالب پرشد
اين تلاطم آخر سر به طغيان بگذاشت و خروشم از ركودم پرسيد
توچرا مدتهاست هيچ پيدايت نيست؟
و من از تو مي پرسم اي دوست
از تو اي دغدغه ساز
از تو اي شور افكن
تو چه كردي با من ؟
تو چه كردي با من
كه غريبانه ترين شعر زمين را گفتم

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما چونان که بايدند،
نه بايد ها
مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمريست لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي کنم
باشد براي روز مبادا
اما در صفحه هاي تقويم،
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هرچه باشد روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند
شايد امروز نيز روز مبادا باشد
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما چونان که بايدند،
نه بايد ها
هر روز ِ بي تو روز مباداست
آينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند
آينه ها که دعوت ديدارند
ديدارهاي کوتاه از پشت هفت ديوار
ديوارهاي صاف
ديوارهاي شيشه اي شفاف
ديوارهاي تو
ديوارهاي من
ديوارهاي فاصله بسيارند
آه! ديوارهاي تو همه آينه اند
آينه هاي من همه ديوارند


!!!دنياي خودم گرم است من دوست نميخواهم
ساده بودم ساده
پاک مثل کف دست
من چه ميدانستم ساده بودن سخت است
به تو دل خوش کردم
به تو عاشق بودم
شدم آيينه تو
صاف و صادق بودم
تو به من مي گفتي ساده بودن زيباست
عشق مثل خود تو
ساده مثل خودماست
... عشق ساده نبود
... عاشقي ساده نبود
همسفر اهل سفر راهي جاده نبود
اتفاقي کوتاه عشق هم آمد و رفت
قصه من اين بود اين سراغازم شد
بعد از آن قصه عشق هم هم آوازم شد
... من گريه نخواهم کرد... من اشک نخواهم ريخت
... من خسته نخواهم شد... افسرده نخواهم شد
... فريادزنم، فرياد: من عشق نمي خواهم، معشوق نمي خواهم
مي خندم و مي رقصم فرياد زنم , فرياد : اينگونه خزانم را در عشق نهان کردم
من درد جدا بودن، بر گور عيان کردم افسوس نخواهم خورد ،
افسانه نمي بافم بر شانه هر بادي ، کاشانه نمي سازم
من زشت نمي گويم,بر چهره معشوقم او خوب و وفادار است ،
من خسته و رنجورم امروز چنان ديروزافسوس نخواهم خورد
من ياد گرفتم عشق بيگانه نمي داند ليکن به دل شادم
!!! سرمشق کنم امروز : دنياي خودم گرم است من دوست نمي خواهم


ستــــــــــاره من
بعد از تمام تاريکي هاي زمين که تاريکي شعرهاي مرا ،
درون خود مي بلعد ،
تا آخرين نفسهاي شعرم تو را غزل مي کنم
ميخواهم نامم تنها اسمي باشد کــــــه
در دفتر عاشقانه هايت به ثبــــت ميـــرسد
ميخواهم مالک هميشگي روشني قلبت باشم
و هرگاه تنها شدي تورا ببينم
. و تنهاييت را با سرانگشتان مرطوبم پاک کنم
... هنوز زلالي ني ني چشمانت را زيارت نکرده ام
. هنوز دست هايم از لمس دستانت سيراب نگشته است
تازه در کوچه آشنايي بودم که تو اسمم را
روي اولين درخت حک کــردي
و همانجا قسم خوردم مرد مردانـــــــــــــه
... عاشقت بمانم
حقوق اين مجموعه طبق قوانين سايت فقط براي خوانندن است و کپي برداري ممنوع مي باشد
© Copyright saeed, 2009
All rights reserved.
مولف:سعيد در تاريخ 10/04/1388 در ساعت:23:00 ««
مولف:سعيد در تاريخ 10/04/1388 در ساعت:23:00 ««
مولف:سعيد در تاريخ 10/04/1388 در ساعت:23:00 ««
مولف:سعيد در تاريخ 10/04/1388 در ساعت:23:00 ««
مولف:سعيد در تاريخ 10/04/1388 در ساعت:23:00 ««
مولف:سعيد در تاريخ 10/04/1388 در ساعت:23:00 ««
مولف:سعيد در تاريخ 10/04/1388 در ساعت:23:00 ««
مولف:سعيد در تاريخ 10/04/1388 در ساعت:23:00 ««
مولف:سعيد در تاريخ 10/04/1388 در ساعت:23:00 ««